قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1699
تاريخ الفي ( فارسى )
ظاهر شد فبها ، من از جمله آن كسانى باشم كه آنچه تو گويى معتقد و مصدّق باشند . گفت : برو . پس من برخاسته به آن منزل درآمدم و در آن منزل از عقب بستم و هرچند ملاحظه نمودم هيچ چيز ظاهر نشد ، بلكه در آن حجرهء تاريك مرا حيرت بسيار شد . ناگاه ديدم كه در يكى از ديوارهاى آن حجره پردهاى آويختند و به ميخها مضبوط ساخته . چون من آن پرده را برداشتم درى ظاهر شد . پس آن در باز كرده به خانهء ديگر زيرزمين وضعى درآمدم . اتّفاقا از آنجا روشنايى ظاهر شد . چون چند قدم رفتم باغچهاى پيدا شد كه اكثر ميوهها داشت و اكثر خوردنيها موجود بود . و در ميان آن باغ حوضى بود بزرگ پر از ماهى . من در آن حوض درآمدم و يكى از آن ماهيها را گرفته بازگشتم . چون نظر حلّاج بر من افتاد كه مثل آن ماهيى كه آورده بود من نيز دارم و پاى من نيز به گل فرو رفته ، بسيار منفعل شد و قصد كشتن من كرد . من آن ماهى را پيش او انداخته بيرون گريختم . او روز ديگر ، به من رسيده بنياد ملاطفت نمود و در گوش من گفت كه : اين سرّ را به كسى اظهار كنى يقين تو باشد كه بر فراش تو تو را بكشند . و من از ترس او به هيچ احدى نگفتم تا روزى كه او را بكشتند . و امثال اين حكايات بسيار از حلّاج بسيار در كتب مسطور است كه ايراد آن فايده ندارد « 1 » ، و العلم عند اللّه . امّا در اين سال ، بعد از آنكه چهار روز بردار بود ، او را بيرون آورده بند كردند . و در سال دويست و نود و يكم از رحلت باز منصور را بر شتر سوار ساخته در بازار بغداد بگردانيدند و منادى مىكردند كه : اى مردمان ، اين يكى از داعيان قرامطه است ، بشناسيد و باز در بند كردند و بعد از چند روز او را و جميع علما را در مجلس حاضر ساخته حقيقت حال او را استفسار نمودند . ديدند كه نه قرآن مىداند و نه حديث و نه فقه . القصّه ، از علوم هيچ بهرهاى نداشت غير از اينكه عبارات فريبنده مثل آنكه : تبارك ذو النّور الّشعشعانى و من الهو الهو الأزلى الى فلان « 2 » و امثال اين مزخرفات به عوام مىنوشت و ايشان را فريب مىداد . و در اين ايّام ، وزير مقتدر علىّ بن عيسى « 3 » بود ، به منصور گفت : اى منصور ، صلاح تو در آن است كه فرايض الهى مثل وضو و نماز و روزه يادگيرى كه فايده تو در دنيا و آخرت در آن است ، و از اين عبارات بىمعنى تو را چه فايده و چه حظّ ؟ القصّه ، چون ديدند كه در طريقهء
--> ( 1 ) . براى مزيد اطلاع از مخاريق و نيرنگهاى حسين بن منصور حلّاج ؛ - ابن جوزى ، تلبيس ابليس ، ص 384 . ( 2 ) . بيرونى مىنويسد : « . . . و به اصحاب و پيروان خويش نامههايى كه معنون بدين عنوان بود بنگاشت : از هوهوى ازلى اوّل ، فروغ درخشان لامع و اصل اصيل و حجّت تمام حجّتها و ربّ ارباب و آفرينندهء سحاب و مشكات نور و ربّ طور كه در هر صورتى متصوّر مىشود به بندهء خود فلان كس . » ؛ - آثار الباقيه ، ص 236 . ( 3 ) . علىّ بن عيسى بن جرّاح از افاضل و مشايخ كتّاب بود . . . از وزراى بنى العباس آن زهد و معرفت و حفظ قرآن و كتابت و حساب و صدقات و مبرّات نبود كه علىّ بن عيسى را ؛ - هندوشاه ، تجارب السّلف ، ص 205 . ياقوت ( در معجم الادبا ، ج 14 ، ص 68 ) شرح حالى بسيار جامع و مفيد دربارهء اين وزير فاضل آورده است .